سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ازدواج با دختر بیل گیتس

ارسال شده توسط پیروز در 85/8/30:: 1:0 صبح
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل� بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

Father: I want you to marry a girl of my choice
Son: "I will choose my own bride!"
Father: "But the girl is Bill Gates"s daughter."
Son: "Well, in that case...ok"

Next, Father approaches Bill Gates.
Father: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates: "But my daughter is too young to marry!"
Father: "But this young man is a vice-president of
the World Bank."
Bill Gates: "Ah, in that case...ok"
Finally Father goes to see the president of the World Bank.
Father: "I have a young man to be recommended as
a vice-president. "
President: "But I already have more vice- presidents
than I need!"
Father: "But this young man is Bill Gates"s son-in-law."
President: "Ah, in that case...ok"
This is how business is done!!

Moral:�� Even If you have nothing, You can get
Anything. But your attitude should be positive


درسی از تاریخ!

ارسال شده توسط پیروز در 85/8/14:: 7:10 عصر

کیهان، 14 آبان 1385

شاید این درسی از تاریخ باشد، شاید هم که نباشد، اما هنوز هیچ معلم تاریخی پیدا نشده که به این موضوع فکر کرده و یا- اگر هم فکر کرده- برایش توضیحی منطقی پیدا کرده باشد. بهر حال، از عجایب تاریخی وجوه تشابهی است که اخیراً دست اندرکاران و کارشناسان امور بین زندگی و مرگ دو رئیس جمهور اسبق آمریکایی یعنی «آبراهام لینکلن» و «جان اف کندی» پیدا کرده و بر آن انگشت گذاشته اند. البته شاید هیچ معنا و مفهومی نداشته باشد، و شاید هم- بسته به دیده خواننده- معنایی در پس آن جود دارد که باید پیدا کرد. بهر حال، توجه به این وجوه تشابه خالی از لطف هم نیست. پس بخوانیم:
«آبراهام لینکلن» در سال 1846 به کنگره راه یافت و «جان اف کندی» در سال 1946! «لینکلن» در سال 1860 به ریاست جمهوری انتخاب شد و «کندی» در سال 1960!
ـ هر دو رئیس جمهور به خصوص بر حقوق مدنی تاکید داشته اند.
ـ هر دو رئیس جمهور پس از ورود به کاخ سفید فرزندی را از دست دادند.
ـ هر دو رئیس جمهور در یک روز جمعه کشته شدند! و هر دو هم به ضرب گلوله ای که به سرشان اصابت کرد!
ـ منشی «لینکلن»، «کندی» نام داشت و منشی «کندی»، لینکلن»!
ـ هر دو به دست فردی از اهالی جنوب آمریکا کشته شدند و هر دو هم جانشینی به نام «جانسون» داشتند: «اندرو جانسون» که جانشین «لینکلن» شد، در سال 1808 به دنیا آمده بود. و «لیندون جانسون» که بر جای «کندی» نشست، در سال 1908!
ـ «جان ویلکس بوث» که «لینکلن» را به قتل رساند، متولد سال 1839 بود و «لی هاروی اوسوالد» که به زندگی «کندی» پایان داد، متولد 1939!
ـ هر دو قاتل اسمی سه بخشی داشتند و هر اسم از 15حرف تشکیل شده بود!
ـ «لینکلن» در تئاتری به نام «فورد» به قتل رسید و «کندی» در اتومبیلی به نام «لینکلن»، ساخته شده در کارخانه «فورد»!
ـ لینکلن» در یک تئاتر کشته شد و قاتلش پس از فرار، خود را در انباری مخفی کرد. «کندی» از انباری هدف قرار گرفت و قاتلش پس از فرار در یک تئاتر پنهان شد!
ـ «بوث» و «اوسوالد» هر دو پیش از آغاز محاکمه شان به قتل رسیدند.
ـ و بالاخره اینکه، «لینکلن» یک هفته پیش از مرگ خود در شهر «موفرو» در «مریلند» به سر می برد و «کندی» اوقات خود را با هنرپیشه ای به نام «مریلین موفرو» می گذراند!




بازدید امروز: 8 ، بازدید دیروز: 10 ، کل بازدیدها: 111357
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ